*** ◕‿◕قلب مادری◕‿◕
◕‿◕قلب مادری◕‿◕
ثبت خاطرات تکرارناپذیر عزیزترین موجود زندگی برای روزی که بتواند بخواند وبداندکه چقدربرایم عزیزبوده وخواهدبود.
قالب وبلاگ
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 67
بازدید هفته گذشته : 95
کل بازدید : 157709

 

funscrape.com

Khatati.com

 

 


[ پنجشنبه 5 مرداد 1391 ] [ 16:34 ] [ مامان مریم ]
 
 
دیشب بیخوابی زده بود به سرم...داشتم نیگات میکردم...عاشقانه...مادرانه... 

تو هم اومدی طرفم...

نفسامو باهات هماهنگ کردم...

دم""بازدم""دم""بازدم...یه حال خوبی شدم...

نمیدونم چرا ولی تو هم سفت چسبیدی بودی بهم...

انگار تو هم خوشت اومده بود از این هماهنگی قلب مامان و تو.

با یه حال خوبی دیشب خوابم برد.

چه حالی داد این هماهنگی دم و بازدم مادر و پسری...

عاشقتم پسرم.برامون بمون و بزرگ و بزرگ تر شو...

خودم تنها فدات مادر....

 

 



[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 18:44 ] [ مامان مریم ]

 

http://www.sheitonak.com/wp-content/uploads/2011/11/s.gifني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكhttp://www.sheitonak.com/wp-content/uploads/2011/11/s.gif

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

Dancing Banana 17میرقصی!Dancing Banana 17

Dancing Banana 17همین را کم داشتی؟!Dancing Banana 17

Dancing Banana 17میخواهی دلبری کنی؟تمام دلمان را که بردی...چیزی نمانده!Dancing Banana 17

Dancing Banana 17با این تکان های کودکانه ات وقت اهنگ...Dancing Banana 17

Dancing Banana 17دستهای کوچکت که جلو میایدDancing Banana 17

Dancing Banana 17 و درست مثل رپر ها تکانشان میدهی...Dancing Banana 17

Dancing Banana 17مردانه میرقصی...و من را دوباره عاشق کردی...درست مثل وقتی که....

یادش بخیر:)Dancing Banana 17

Dancing Banana 17آهنگت باید ریتم شاد داشته باشد....وگرنه عوض میکنی؛ خودت!Dancing Banana 17

Dancing Banana 17توی ماشین باشیم...خودت را تکان میدهی و میخندی و من را نگاه میکنی...با دهانت سق میزنی و هماهنگ با اهنگ...دستهایت را از پنجره بیرون میبری و تکانشان میدهی...Dancing Banana 17

Dancing Banana 17خانه که باشیم...خودتو تکون میدی و مرقصی...مردانه ی مردانه!Dancing Banana 17

Dancing Banana 17الهی من فدای توDancing Banana 17

Dancing Banana 17باشم و شب دامادی ات را ببینم ...Dancing Banana 17

Dancing Banana 17ببینم مردانه رقصیدنت را در شب خوشبختی ات...در ؟آن لباس همیشه آرزویم برای تو....Dancing Banana 17

Dancing Banana 17ببینم قد و بالایت را...ببینم و جانم را شادباش بدهم...Dancing Banana 17

Dancing Banana 17زنده باشی عمرم....نفسمDancing Banana 17

Dancing Banana 17خدایم آرزوی دل تمام مادرها را در حق ثمره ی وجودشان برآورده کن....آمین.Dancing Banana 17

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com 

 

 

http://www.sheitonak.com/wp-content/uploads/2011/11/s.gifني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكhttp://www.sheitonak.com/wp-content/uploads/2011/11/s.gif



[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 18:29 ] [ مامان مریم ]

حیات من...

نمیدانم چه بگویم...چگونه وصف کنم...

ماما صدایم کردی...بعد از کلی انتظار!

بعد از اولین عیدانه ات دیگر نگفتی ام...

و دیشب...

گفتی ماما

بخدای افرینشت قسم....حس کردم مالک دنیایم...دلم خالی شد...مو بر تنم راست شد...

میدانی چه حسی داشتم؟

حس شیرین اولین عاشقانه ی من و پدرت...

که خطابم کرد: خانومم!

ماما صدایم کن...هرچقدر میخواهی...

جز جان چیزی نخواهی شنید...

طاها...پسر خودم...مهربان دلبندم

چقدر خوب که مادر شدم...مادرم کردی..ماما صدایم میکنی..

نعمت بر من تمام شد.

دیگر چه میخواهم جز ارامش و سلامتی؟

خدایم شکر...

تو میگویی ماما و من مسئول تر در برابرت.

باز هم بگو ماما...باز هم...

تو تنها کسی هستی که ماما صدایم میکنی...

تو از منی...از ما!

راستی صدای تو ارامش بخش ترین ملودی دنیاست...

طاهای مامان

 



[ شنبه 31 تير 1391 ] [ 17:13 ] [ مامان مریم ]

شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے مادر که باشی عاشقی  و شاید عشقت بی انتظار و احمقانه باشد.شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے مادر که باشی حساس میشوی با گریش میگریی وبا لبخندش میخندیشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے مادر که باشی انتظار بهشت داری وقتی میشنوی بهشت به بهاست نه به بهانه میدانی که خونت بهاست نه بهانه.شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے مادر که باشی حسرت می خوری که مادرند ولی تو را نمی فهمند میشوند داییه عزیزتر از مادر

اصلا مادر که باشی فقط مادری و هیچ تعریف دیگری نخواهی داشت تا دغدغه هایت را تعریف کنی.......شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

 شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

 

 طاها گلی در حال زیارت امام زاده هادی.

شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے



[ چهارشنبه 28 تير 1391 ] [ 13:06 ] [ مامان مریم ]

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست...

بر سردر ِ پانزده ماهگی ایستاده ای  .... و من در آرزوی صدو پنجاه سالگی تو ...صد و پنجاه سال سعادت و سلامت !

آرامش جانم؛

14 ماه است زندگی ام شده چشمانت...

بمان برایم چهارده ماهه ی زیبایم...

میخواهم روزگارم پر از تو باشد...

آخر؛ عاشقت هستم! 

چشات آرامشی داره كه پابند نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره كیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی كن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی كن

مبارکمان باشد این روزگار طلایی...این نیک ایام...این عاشقانه های کسال و شصت روزمان

 تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی...خوشبختی ات همیشگی دلبندم

دوست میدارم چهارده ماهگی ات را ...به عدد مقدسش...همان نگهدارت باشد

خدایم...شکـــــــــــر برای داده ها و نداده هایت..

شکر

باید اعتراف کنم زندگی در کنار تو شده هجوم ثانیه ها،غرق شدن در تو، بازی کردن با تو ، آشپزی و غذا و آب دادن به تو ؛ شیر- کیک دادن به تو

کلبه زندگیمان سبز است به بودنت ، هوایش عطر تَن ات ، نفسهایت آبروی خانه مان، خنده هایت صدای چشمه های بلور میدهد دلبندم،اشک هایت به پاکی بهشت اند، شور و نشان ِ دنیای بی ریایت .

بشنو شکرانه ناحسابم را ... خدایــا !

 

 15 ماهگی ات سراسر لبخند ... عمرت همیشه شاد .



[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 10:20 ] [ مامان مریم ]

 

 

 

 

لبخند تو اجازه زندگیست،

صدای قــه قــهه ات طراوت خانه

 و در عجبم از خدایی که از هیچ می آفریند ...

راستی دلم در شمارش روزهاست،نه بمعنای سخت گذشتنش،

برای استقبال از روزهایی خوشتر به فضلش.

نمی دانی چقدر دلم هوای صحبتت را دارد،

من بگویم ... تو بگویی!

دلم می خواهد بیشتر به دنیای کودکانه و بعدتر به دنیای مردانه ات بیایم،

دلم می خواهد بفهمم در آن سلولهای خاکستری چه می گذرد.

 نمی دانم آن روزها باورهایم برایت چه طعمی است؟!

 ولی خوب می دانم سخنان تو برایم شهد روان است ...

دلم به شمارش روزهاست برای چشیدن مادری بیشتر،

یقین دارم امروز به مادر یکماهه پارسال مادرترم و سالهای بعد...

بی شک از ابتدای راه،دوست داشتنم به بیکرانه آسمانها بود ولی این به اندازه ای است که هر روز عیارش بیشتر از پیش برایم عیان می شود ...

بالاخره نهمین دندونتم تو 1 سال 1 ماه و 20 روزگیت خودشو نشون داد و تو شدی  دندونه مامان. و تو وروجک مامان تونستی برای چند ثانیه خودت تنهایی روی اون پاهای کوچیکت وایسی.

شکرانه ها بسیار است،آنقدر زیاد که گاه در روزمرگیهای هر روز رنگ عادت می شود،رنگ هر روز،رنگ اینکه همیشه باید همینطور باشد.

دریغ که یادمان می رود که یکی هست و هیچ نیست جز او ...

 بی قید و شرط دوستت دارم نفس ام !



[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 18:12 ] [ مامان مریم ]

دوستای گلم حالا با هم بریم مراحل بالا کشیدن طاها از مبل رو ببینیم.

 

 

 

 

 

 طاها گلی جون خوشحال خرسند از اینکه تونسته موفق بشه.

 

تلاش طاها گلی جووون برای خلاص شدن از ......

 

این آقا پسرو که میبینید خودش تنهایی از گهواره ی بچگیهاش بالا کشیده.

متآسفانه وقتی بهش رسیدم دیگه کاملآ بالا بودو نشسته بود وگرنه دوست داشتم از مراحل بالا کشیدنش عکس بگیرم و براتون بزارم.

 

 

در کشوها رو باز کرده و اونجا نشسته.

 

آقا طاهای ما رو دیدید؟؟؟

چشم مامانشو دور دیده رفته قندان و برداشته و رفته یه گوشه اون زیر زیرها قایم شده.

 

 

میدونید طاها گلی کجاست؟؟؟؟

 

بله درست حدس زدید پیداش کردیم اینجا بود

 

 

 

بدون شرح....................

 

بدون شرح...............

 

بدون شرح...................

 حالا هم مراحل زیر مبل رفتن و بیرون اومدن پرنس طاها.

 

 

 

 

 

  

 



[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 16:36 ] [ مامان مریم ]
صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 11 12 ... 69 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ یه دفتر خاطراته،به امید اینکه تاریخ نگار عمر جاودان نی نی کوچولوی ما باشه کوچولوی نازم اگر ما نتوانيم كسي را كه مي بينيم دوست بداريم چگونه مي توانيم خدا را كه نمي توانيم ببينيم دوست بداريم.پسرم براي تو مي نويسم تا بداني چقدر دوستت دارم .پسرم...از این پس میخواهم برایت بگویم و بنویسم.. مينويسیم از تو و برای تو ... زيرا امروز ميدانیم كه لحظه های رفته وخاطره های كوچك،به راحتی فراموش ميشوند و نميخواهیم كه فردا از شيرينی دنيای كودكی ات بی خبر باشی چون دوستت داریم ... و اما روزی اين كتاب بزرگ را به دست خودت ميسپاریم ... آن روز كه در نگاهت بهار جوانی موج ميزند٬ تا اين شاخه های اقاقی را از آن پس بپرورانی.... تمام وجودم را ،حضورت بوسه باران کرده! مهربانم را بخاطر این لیاقت شاکرم... خدایا شکرت نگهدارش باش.... این وبلاگ را به مسافر کوچکم،محمد طاهاتقدیم میکنم که برایم هدیه ایی به ارمغان آورد با شمیمی از بهشت و آن چیزی نبود جز: مهر مادری....... کسانی که لحظه ٬لحظه های زندگیت را هرگز فراموش نخواهند کرد.مامان مریم و بابا محمد
آرشيو مطالب
امکانات وب