محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

مهربونی

  ؛پسر مھربونم   بابایی یک ھفته مریض بود و یک ھفته بخاطر تو ... صورت ماھتو نبوسید !   دیشب؛بابایی بھتر شدو مثل ھر شب باھات کلی بازی   کرد   صدای خنده ھات عطر خونه امون شده بود شیرینکم دلبری کردی از بابا و بابایی بوسه بارونت کرد .... وتو ساکت و اروم بغل بابا بودی و شیرین ترین لبخند رو رو لبای نازت داشتی ... حالا نوبت تو بود دھانت رو باز کردی و گوشای بابایی رو گرفتی و لبات رو به صورتش چسبوندی و بوسیدی  !!   زمان برام متوقف شد ... شایدم خودم خواستم ... اخه یکی از بیادموندی ترین ھ...
12 دی 1390

فرشته های کوچولو

پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت هر کسی رنگ خودش بی...
12 دی 1390

یلدا

شب ولادت میترا ،الهه ی مهر بر آن شویم همانند پیشینیان       اهریمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان     جوانه زند     و بذر عشق و دوستی طولانی ترین شب سال را منور کند . . .       یلدا مبارک   بدو که روز کوتاهه     پاییز آخره راهه     هندونه رو آوردی؟     جوجه هاتو شمردی؟     زمستونه از فردا     مبارک باشه یلدا ...
12 دی 1390

زمان

                  زمان،مثل ماهي از ميان دستان من و تو مي لغزد و مي گريزد.روز دوشنبه ساعت ده و سی پنج دقيقه بیست وشش اردیبهشت ٩٠ به دنيا آمدي و چشم و دلم را روشن كردي .حالا پيش چشم هايم لحظه به لحظه و روز به روز مي بالي و به فرداهاي ناديده و ناشناخته مي رسي.مثل گيراترين شراب جهاني.هر وقت خسته و دلگير مي شوم ،كمي در بغل گرفتنت ،و بوسيدنت جان دوباره به من مي دهد و سرمست مي شوم براي اينكه برخيزم و زندگي را از سر بگيرم.با تو زندگي نمي كنم. زندگي را مي نوشم.     ...
12 دی 1390