مهربونی
؛پسر مھربونم بابایی یک ھفته مریض بود و یک ھفته بخاطر تو ... صورت ماھتو نبوسید ! دیشب؛بابایی بھتر شدو مثل ھر شب باھات کلی بازی کرد صدای خنده ھات عطر خونه امون شده بود شیرینکم دلبری کردی از بابا و بابایی بوسه بارونت کرد .... وتو ساکت و اروم بغل بابا بودی و شیرین ترین لبخند رو رو لبای نازت داشتی ... حالا نوبت تو بود دھانت رو باز کردی و گوشای بابایی رو گرفتی و لبات رو به صورتش چسبوندی و بوسیدی !! زمان برام متوقف شد ... شایدم خودم خواستم ... اخه یکی از بیادموندی ترین ھ...
نویسنده :
مامان مریم
11:48






