محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

اولین حموم

٤خرداد ساعت ٩:٣٠ دقیقه صبح بود که برای اولین بار مادر بزرگت و مامان بزرگت تو رو بردن حموم. بعد از ظهر همون روزم رفتیم کرمانشاه و مادری بخیه هاشو باز کرد و تو رو هم بردیم دکتر واسه چک آپ که گفت همه چیز خوب و نرماله. ...
12 تير 1390

ختنه سوران و روز حموم

٣خرداد هم جشن سومین روزه ختنه تو و روز حموم رو گرفتیم اما تو رو حموم نبردیم چون هنوز بخیه هات خوب نشده بود .فقط چون رسم روزه حموم  بود مادری حموم رفت . بازم همه فامیلهامون خونه ما بودن و مادربزرگت و عمه محترم واسه ناهار کوفته درست کردن.    
12 تير 1390

ختنه

١خرداد ساعت ٤بعد از ظهر با مامان بزرگت و پدربزرگ و بابایی و عمو غلامت رفتین مطب دکتر محمدی و تو رو ختنه کردن. الهی مادریت قربونت بره کاش میمردمو اون روزو نمیدیدم خیلی اذیت شده بودی اونای که دیده بودنت همه میگفتن خیلی سختت بوده بابایی میگه انقدر درد داشتی و گریه میکردی که عمو غلامت از سر تا پاش شده بوده عرق. ولی خوب این کار به نفعت بود چون تا بچه بودی از دستش راحت  شدی. ان شاالله که همیشه سالم و تندرست باشی قلب مادری. ...
12 تير 1390

اولین واکسن پسر شجاع من

٢٩ اردیبهشت ساعت ٩:٤٥ دقیقه بود که پدر بزرگت اومد دنبالتون و تو با بابایی و مادر بزرگت رفتین و اولین آزمایش زندگیت و اولین واکسنتو زدین. مثله اینکه اونجا خیلی گریه کرده بودی اما وقتی اومدی خونه و شیرتو خوردی اونقدر شجاع بودی که دیگه اصلآ نفهیدی با اینکه تو درمانگاه گفته بودن اذیت میشی اما شکر خدا تو اذیت نشدی و مادریتو خوشحال کردی دلبدم.     ...
12 تير 1390

روز سوم تولد

امروز خونمون پر از مهمون بود خیلی شلوغ بود اونقدر که نمیتونم بگم چند تا مهمون داشتیم همه واسه تبریک و دیدن تو اومده بودن شبم تموم فامیلهای درجه یکمون شام دعوت داشتن درسته من یکم سختم بود و رد داشتم اما در کنار تو و مهمونامون شبه خوش و خیلی خیلی خوبی رو داشتم.  
12 تير 1390

اولین قطره فلج اطفال

٢٧ اردیبهشت بود من هنوز از بیمارستان مرخص نشده بود اما بابایی و مادر بزرگت زحمت کشیدن و تو رو بردن تو بخش اطفال و نوزادان و تو اولین قطره فلج اطفال رونوش جون کردی.  
12 تير 1390

برای تو پسرکم

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت...
12 تير 1390