محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

  تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد       وجودنازکت ازرده گزند مباد طاها نفسم از شب عاشورا که رفتیم خونه مامان بزرگ  تن نازت ازرده شد فدات مگه بهت نگفته بودم درد وبلات به جونم مادر ...فکر کردی تعارفه جگر گوشه ام ...اینو همیشه بدون که تو دنیای مادرانه همه چیز صادقانه است ... بردمت دکتر و گفت ویروس سرما خوردگی گرفتی ودوره اش 3الی5 روزه است... 5شب و5روز... بیتاب وبی قرار بودی  فقط بغل من وبابایی اروم میشدی... مادر فدای سرفه های کوچولوت ایشالا همیشه سالم وسلامت باشی عزیز دلم پارسال تو شب عاشورا از خدا تقدیری زیبا خواستم وامسال زیباترین...
12 دی 1390

هفت ماهگیت مبارک نفسم

هفت آسمان   هفت دریا   هفت کهکشان   هفت دنیا   برای تو هفت ماهه کوچکم   طاهای گلم هفت ماهگیت مبارک   سلام پسرکم! هفت  ماهگیت مبارک! هفت ماه گذشت از روزی که پای در آشیانه عشق ما نهادی و گرمترش کردی... هفت ماه گذشت از روزی که برای اولین بار در آغوشت کشیدم و بوییدمت...چه زود گذشت!کاش کمی دیرتربگذرد..کاش فرصت بیابم برای لحظه لحظه نفس کشیدنت...روزها میگذرند و من جز عکس های پیاپی راهی برای دربند کردن زمان ندارم...میترسم این روزها بگذرند و من فراموششان کنم... فراموش کنم اولین قطره              &...
12 دی 1390

مهربونی

  ؛پسر مھربونم   بابایی یک ھفته مریض بود و یک ھفته بخاطر تو ... صورت ماھتو نبوسید !   دیشب؛بابایی بھتر شدو مثل ھر شب باھات کلی بازی   کرد   صدای خنده ھات عطر خونه امون شده بود شیرینکم دلبری کردی از بابا و بابایی بوسه بارونت کرد .... وتو ساکت و اروم بغل بابا بودی و شیرین ترین لبخند رو رو لبای نازت داشتی ... حالا نوبت تو بود دھانت رو باز کردی و گوشای بابایی رو گرفتی و لبات رو به صورتش چسبوندی و بوسیدی  !!   زمان برام متوقف شد ... شایدم خودم خواستم ... اخه یکی از بیادموندی ترین ھ...
12 دی 1390

فرشته های کوچولو

پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت هر کسی رنگ خودش بی...
12 دی 1390

یلدا

شب ولادت میترا ،الهه ی مهر بر آن شویم همانند پیشینیان       اهریمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان     جوانه زند     و بذر عشق و دوستی طولانی ترین شب سال را منور کند . . .       یلدا مبارک   بدو که روز کوتاهه     پاییز آخره راهه     هندونه رو آوردی؟     جوجه هاتو شمردی؟     زمستونه از فردا     مبارک باشه یلدا ...
12 دی 1390

زمان

                  زمان،مثل ماهي از ميان دستان من و تو مي لغزد و مي گريزد.روز دوشنبه ساعت ده و سی پنج دقيقه بیست وشش اردیبهشت ٩٠ به دنيا آمدي و چشم و دلم را روشن كردي .حالا پيش چشم هايم لحظه به لحظه و روز به روز مي بالي و به فرداهاي ناديده و ناشناخته مي رسي.مثل گيراترين شراب جهاني.هر وقت خسته و دلگير مي شوم ،كمي در بغل گرفتنت ،و بوسيدنت جان دوباره به من مي دهد و سرمست مي شوم براي اينكه برخيزم و زندگي را از سر بگيرم.با تو زندگي نمي كنم. زندگي را مي نوشم.     ...
12 دی 1390

کریسمس مبارک

شیرینک من ھمیشه نزدیک کریسمس و تولد حضرت مسیح که میشد انتظار کودکانه ی من اغاز میشد انتظار برای ارزوھای کوچک و بزرگ انتظار برای جشن تولدم ... که درست چند روز قبل از میلاد مسیح است انتظار برای باریدن برف درست مثل کارتون ھای کودکی انتظار برای ھدیه ی بابانوئل ... که ھیچ وقت به دستم نرسید وھمیشه سوالی بدون پاسخ داشتم چرا بابانوئل به ایران نمی اید چرا به بچه ھای مسلمان ھدیه نمیدھدو اما امروز سوالی ندارم و خاطره ای شیرین ا ز ان روزھا برایم باقی مانده و عکسھای تو برایم لذت بخش است ... چون بوی کودکی میدھد   سالروز تولد پیامبر عظم الشأن، منادی ارزشهای و...
12 دی 1390