محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

نشد که بشه

سلام امید و نفس مادر   امروز صبح منو تو بابایی واسه واکسن 6 ماهگیت رفتیم درمانگاه.   اما نشد که بشه. قبول نکردن واکسنتو بزنن. گفتن چون زودتر آوردیش برای ما مسولییت    داره تزریق واکسن دیرتر بهتر از زودترشه. نفس مادری حالا واکسنت موند واسه چهارشنبه هفته آینده که    مراسم خاله روحی جون تموم بشه.                                         همیشه سالم و تندرست باشی مادری . &n...
23 آبان 1390

بدون عنوان

وقتی نگاهم میکنی،قشنگیاتو دوست دارم حالته معصومه چشات،رنگ نگاتو دوست دارم وقتی صداتو میشنوم ،دلم برات پر میزنه ترسه یه روز ندیدنت،غمه بزرگه قلبمه   اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست ندار ه ...
23 آبان 1390

همين بسمه

همين بسمه همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دست میکشم همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه ...
23 آبان 1390

بدون عنوان

  خوشبختی میدونی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی قدم از قدم که برداری صدای پسر کوچولوتو بشنوی که شادی میکنه خوشبختی  یعنی صدای جی غ خوشحالی پسرت رو بشنوی  خوشبختی  یعنی وقتی پسرت نازت میکنه و با لب خ ند به چشمات ن گ اه میکنه تا قربون صدقه ا ش بری  خوشبختی یعنی لجبازی ب چگ انه پسرت وقتی چیزی رو می خ واد خوشبختی یعنی دانستن اینکه خوشب خ تی یه موجود کوچولو در تو خلاصه میشه ثمره زندگیم   عزیزدلم امیدوارم ھمیشه خندان باشی موفقیت و شادی تو ارزوی ماست . باتمام وجود عاشقت ھستم و خداوند را برای ا...
23 آبان 1390

معنای زیبای عشق از زبان بچه ها

      گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود …   سوال این بود : معنی عشق چیست ؟ بیلی – ۴ ساله ….. وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده . زبکا – ۸ ساله ….. مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن . کارل – ۵ ساله ….. عشق موقعی که دختره عطر میزنه و پ...
21 آبان 1390

عشق مادر وپسر

  سلام گل پسر شبی پسر کوچکی پیش مادرش که در اشپزخانه مشغول کار بود رفت و یک برگه کاغذ را به او داد مادرش دستهایش را تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلندخواند پسر با خط بچه گانه نوشته بود کوتاه کردن چمن باغچه2000تومان مرتب کردن اتاق خوابم 1000تومان مراقبت از برادر کوچکم2000تومان بیرون بردن سطل زباله5000تومان جمع بدهی شما به من 10000تومان مادر در حالیکه به چشمان منتظر پسر نگاه میکرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت پشت برگه صورتحساب پسر این عبارت را نوشت بابت سختی 9ماه که در وجودم رشد کردی :هیچ بابت تمام شبهای که بربالینت نشستم و برایت دعا کردم:هیچ بابت نظافت:غذا واسباب بازی...
21 آبان 1390

یک شب پر از استرس واسه منو بابایی

سلام پسره گلم. فردا قراره منو بابایی ببریمت واسه واکسن 6 ماهگیت. آره تعجب نکن میدونم فعلآ چند روزی مونده که 6 ماهت تموم بشه اما مجبورم قلبو امیدم. آخه سه چهار روزه دیگه خاله روحی از مکه میاد و ما هم چند روزی میخوایم بریم اونجا. میترسم اونجا تب کنی و اذیت بشی آخه شنیدم واکسن 6 ماهگی یه خورده سخت تر از 4 ماهگیه. دردو بلات بخوره تو سره مادری. دل تو دله منو بابایی نیست. خیلی از فردا میترسم اما به این امید دارم که پسره من برای خودش مردی شده و طاقتش زیاده. اگه مجبور نبودم و واکسن برای سلامتیت خوب نبود هیچ وقت حاضر نمیشدم تو همچین دردی رو تحمل کنی . امیدوارم فردا زیاد اذیت نشی مادری جون. مهربانا خودت کمکش ک...
21 آبان 1390