محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

زندگی کتابی است پر ماجرا، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

  به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر برده‏ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی … اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی . .. .، تو به آرامی آغاز ب...
29 مهر 1390

بدون عنوان

  طاها جان نازنینم از خدا می خواهم انچه که شایسته توست به تو بدهد نه آنچه که ارزوی توست زیرا گاهی ارزوهای تو کوچک هستند و شایستگی تو بسیار   ...
29 مهر 1390

وقتی از دوری تو تموم میشه تحملم توی دلم داد می زنم خیلی دوست دارم گلم ............

تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است طاها جان ماه زندگیم خیلی دوستت دارم ...
29 مهر 1390

بدون عنوان

  عزیز دل مامان هیچ می دونستی که با تمام وجود عاشقت هستم مـن بـه خـود می گـویـم:   چـه کـسی بـاور کـرد جـنگــل ِ جـان مــرا آتـش ِ عـشق ِ تـو خـاکـستر کــرد؟ ...
29 مهر 1390

پسر گلم برایت دعا می کنم که همیشه هر جا که هستی سالم و سلامت باشی خداوند همیشه نگهدارت باشه

    آموخته ام ... که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ، ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه     آموخته ام ... که  تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي   آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است   آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت   آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم  دعا کنم   آموخته ا...
29 مهر 1390

شعر مامانی

دوست دارم شب تا سحر دور شما بگردم مثلتون هیج جایی نیست ، دنیارو هم بگردم دوست دارم شب تا سحر بگم برات میمیرم بگم عاشقتونم شما عزیزترینم واسه ی من شیرینید هر دو تا همیشه بمونید هر دو واسه من عزیزترینید همیشه گوشه ی قلب من میشینید   این شعر  رو برای شوهر گلم و پسر نازم گفتم. بعد ها همیشه این شعرو براشون میخونم :) چه مامان با احساسی. نه؟   ...
29 مهر 1390

با توبودن عالمیست...

کودکم... "تو آرام خفته ای... آنقدر آرام که گویی صدای بال پروانه ها هم می تواند بیدارت کند. ومن مبهوت ازنعمت داشتن تو،آرام گرفتنت درآغوشم و لمس پوست لطیف صورت تو. دستهای کوچکت را تاآنجا که می توانم می بوسم . نگاهت می کنم و لحظه لخظه با توبودن را نفس می کشم که به اندازه یک نفس کوتاه است. همه توانم را برای لذت بردن از نوزادی تو بکار می گیرم که فردای دویدنت حسرت نخورم. شاید اگر آن روز من با تو بدوم، حسرت بی معنی بماند. شاید اگر من هم با تو بزرگ شوم ،قدم های بزرگت راهمراه باشم. نمی خواهم گاه بزرگیت بگویم تکیه گاهم باش .من از تو هیچ نمی خواهم ودعا می کنم که هیچ هم نخواهم . من و پدر ریشه های وجود تو هستیم ه...
29 مهر 1390

اینو هیچ وقت فراموش نکن

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، ا گر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم  گر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من...
29 مهر 1390