خدایا نمی گویم دستم را بگیر : عمریست گرفته ای مبادا رهایم کنی !
طاها پسر گل مامان چند روزی است که سرما خورده طفلی هنوز خوب نشده و داره اذیت میشه 
پسر گلم نمی دونی چقدر دلم میشکنه که نمی تونم در کنارت باشم تا بیشتر مواظبت باشم عزیزکم دوست دارم وقتی بزرگ شدی بتونی درکم کنی که بعضی موقعها شرایط اونجوری که ما می خواهیم وفق مراد نمیشه 
پسر نازم دوست دارم وقتی بزرگ شدی انسانی باشی محکم و با اراده تا بتونی در مقابل مشکل و ناخوشی های روزگار قد خم نکنی هر چند تا زمانی که نفس دارم به لطف و اراده خدا و به کمک بابایی تمام سعی خودمون رو خواهیم کرد که همه مسیر ها را برایت هموار کنیم تا اینده ای درخشان داشته باشی عزیزم تو ثمره عشق ما هستی دوست دارم این لیاقتو داشته باشم که بتونم طوری تربیتت کنم که فردا شرمنده خدا و تو و بابات نشم تمام سعی خودم را خواهم کرد تا انسانی لایق تربیت شوی 
پسر نازم وقتی میبینم با چه تلاشی داری خودتو از زمین بلند میکنی تا بتونی سر پا وایسی نمی دونی چه حالی میشم وقتی که بلند میشی و با ذوق نگاهم میکنی و برای خودت کف می زنی نازنیم نمی دونی که ته قلبم چه ذوقی می کنم و قتی خوشحالیتو می بینم دخترم انشاء اله که همیشه اولین نفری باشی که برای موفقیت های خودت کف می زنی 
پسر گلم برایت آرزوی بهترینها را دارم 
طاها جان خوشبختی یعنی منتظر شادی های بزرگ نماندن و کیف کردن از تمام چیزهای کوچک 
خوشبخت بشی الهی پسر نازم 



خدایا نمی گویم دستم را بگیر : عمریست گرفته ای مبادا رهایم کنی !
