خستگی شبانه و رویای با تو بودن
عــــزيز مامان ؛
شب كه ميرسد وقتي تن خسته از دويدن هاي روزانه ام را به تخت خواب مي رسانم و خواباندن شبانه ات شروع مي شود و گاهي سه چهار بار از خواب بيدار مي شوي و من هر بار بلندت مي كنم و تو با كمي شير خوردن دوباره در آغوشم به خواب مي روي .
وقتي ساعت 1 يا 2 نيمه شب صداي نفسهايت اعلام مي كنند كه بالاخره خواب عميق شبانگاهي به سراغت آمده است . 
وقتي كمرم موفق مي شود سطح تخت را لمس كند چشمهايم را مي بندم و به راحتي همه وجودم را شناور مي كنم روي صداي نفس هاي تو و پدرت كه فضاي اتاق را پر كرده است . انگار آرامش بخشترين موسيقي عالم را برايم مي نوازد . 
دلم نمي آيد اين لحظه ها همين طور راحت براي خودشان بگذرند .
كاش مي شد عين لحظــــه ها را جايي ثبت كرد . ولي نمي شود .
اين لحظه ها دارند مي گذرند .
درست مثل لحظه هاي روييدن تو .
كاري هم با احساسات مادرانه من ندارند كه از همين الان دلش براي روزهاي كوچك تر بودن تنگ شده است يا نه .
آري عزيز مادر ؛ روزها و شب ها به سرعت در حال گذرند ولي تفاوت خنده هاي هر روز تو با روز قبل ، تفاوت نگاه ديدني ات كه براي خودشان يك دنيا حرف دارند . 
تكامل گفتاريت و تكرار كلمات كودكانهی بابا و ماما و آب با لحن هاي متفاوت براي هميشه در صندوقچه دلم خواهد ماند .
پسر قشنگم طاها: چه خوب كه تو هستي و من شاهد روييدن يك جوانه ام ، چه خوب كه تو هستي و من شنونده هر روز موسيقي زندگي ام ، چه خوب كه با بودن تو هر صبح از نو زاده مي شوم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



خستگی شبانه و رویای با تو بودن
