پسر کوچولوی من
چشمهایـــــــم را بسته ام ، تا تو را ببینم
مادر که میشوی گاهی دلت میگیرد. گاه بیاختیار اشک میریزی و چون مادری وقتی همه خوابند گریه میکنی …![]()
دلت میخواهد همه تاجهای افتخار مادر بودن را به کناری بگذاری و خودت راه نگاه کنی![]()
گاهی خالی میشوی از همه خندهها، گاهی دلت فقط یک جاده میخواهد که بروی اما نمیدانی کجا؟ و چرا؟![]()
گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنويسی و دلت میگیرد و تو سوال میکنی و من هیچ نمیگویم و تو اصرار میکنی و من …![]()
دلم میگیرد وقتی از تو فرار میکنم و دلم پیش توست، نمیدانی چقدر دردناک است رها کردن دست کوچکی که میدانی چند صباحی دیگر از میان دستانت خواهد گذشت.![]()
آنوقت بحال همه این حالهای ناخوش گریه میکنی![]()
مادر که میشوی دیگر خودت نیستی و هرگاه به یاد خود تنهایت میافتی دلت میگیرد![]()
میدانی گاه زیر فشار آنچه که هستی و باید باشی خرد میشوی و بعد فکر میکنی که سختترین کار دنیا وقتیست که پاهایت باید برود و دستانت بسازد و چشمانت بخواند و ببیند و زبانت شعر بگوید و میان این همه مادر باشی!![]()
و بعضی روزها به نساختهها و نگفتهها و نرفتهها فکر میکنی و باز … دلت میگیرد![]()
مادر میشوی یک روز و خواهی دید چقدر سنگین و شیرین است پروبال دادن به مخلوقی که از بدنت جدا شده و میدود تا بپرد و تو سخت میکوشی تا میان این همهمه بالهایت پرواز از یادشان نرود.![]()


پسر کوچولوی من
