محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

مسافری از بهشت...

"هوالمحبوب" برای تو می نویسم...   برای تو نازنینم که زیباترین جلوه آفرینشی... برای تو که خوشبوترین گل باغ بهشتی و اکنون که پای در زندگی  خاکی ما می گذاری شمیم بهشت را به کاشانه عشق ما می آوری... برای تو پاره وجودم که که بال های کوچکت را پنهان کردی چنان که ما پنداشتیم از جنس مایی و نه فرشتگان اما بوی عطر بهشت را چگونه پنهان خواهی کردپسرکم؟...  بیا و برایمان از آنجا که آمدی سخن بگو که سالهاست فراموش کرده ایم که بهشت  منزلگاه نخستین همه ما بود.... آه که چه بسیار دلتنگ می شوم برای روزهایی که آنها رابخاطر نمی آورم... روزهایی که چونان امروز تو هنوز پای بر زمین های زرین داشتم و هر گاه اراده می ...
11 مهر 1390

به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان روزهایم به سرعت باد می گذرند ، می دوند و می دوزند مرا به فردا، جالبش اینجاست که خودم هم استقبال می کنم از این دویدن از این سرعت سرگیجه آور از این جهش به فردا و گاهی استپ می دهم به خودم که کجا؟؟؟ در فردا چه پنهان است ؟ که اینگونه بی تاپی.  بمان و لذت ببر از این معصومیت، 2 نگاه شفاف و لبریز از عشق که به تو خیره می شوند از 2 دست پاک که تو را در آغوش می گیرند از چهره ای آسمانی که تو را به عرش می برد از لحظه لحظه هایش سیراب شوو من سیراب می شم از چشمه جوشان عشق تو. وقتي چشام به نگاهش افتاد كلي ذوق زده شدم، به طرفش دويدم، آري مرواريدهاي بالايي خودشان را نشان مي دادند، عزيز مامان الهي ...
11 مهر 1390

استعفای من

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم . می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم ....
11 مهر 1390

پسر بابا

  پسرم چند شب پیش بغل بابایی خوابت برد خیلی بدخواب شده بودی ومامان تمام تلاششو برای خوابوندنت کردم اما... گرمای وجود پدرت رو میخواستی .. با بابا رفتید تو اتاق و چند دقیقه بعد ارام خوابیدی ... فکرکنم رازی بین شماست یک راز مردانه ... دوستتون دارم   دیشب برای باهم بودنتون برای ارامش همیشگیتون کنار هم برای پدر وپسریتون دعا کردم همیشه صالح وسالم باشی دردونه ی من     ...
11 مهر 1390

سه ماهگیت مبارک گل بهارم

  طاهایه بی نظیرم سه ماه است درکنارمان هستی وما اشباع شده از داشتن تمام زیباییهای دنیا وقت طلاست...بارها این جمله رو شنیده بودم اما... از وقتی تو هستی ( پاینده باشی مادر ) طلا بودنش رو درک کردم کوچکم... زیباترین لحظه دنیا برایم ان لحظه است که در اوج ناراحتی وبی حوصلگی وبیخوابیت...صدابت میکنم وتو لبخندی زیبا به من هدیه میکنی داری دستای کوچیکت رو کشف میکنی و دیدنی میشی وقتی باولع میخوری! گاهی میخوای دوتاشونو باهم بخوری و نمیتونی و اشتباها بجای دستت انگشت کوچولوت میره تو حلقت وحالت بهم میخوره و عق میزنی ولی عبرت نمیگیری وتکرار...و من عاشق تجربه هایت سرت مخملی شده وداری کم کم مو درمیاری... هروقت انگش...
11 مهر 1390

بدون عنوان

پسرم بهترین و لذت بخشترین لحظات زندگیم که حاضر نیستم با هیچی تو دنیا عوضش کنم لحظات با تو بودنه.... ...
11 مهر 1390