محمد طاهامحمد طاها، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

◕‿◕قلب مادری◕‿◕

وقتی تو می خندی

پسرم.... وقتی تو می خندی، شاخه های خشک درختان حتی در وسط زمستان جوانه می زنند.. وقتی تو می خندی ،شکوفه ها غنچه می شوند .... وقتی تو می خندی ،غنچه های نیمه باز می شکفند و گل می شوند.... وقتی تو می خندی، عطر گلها تمامی شهر را لبریز می کند.... وقتی تو می خندی، ستاره ها چشمک می زنند و ما ه قرص کامل می شود... وقتی تو می خندی ،پروانه و سنجاقک ها دست در دست هم به رقص در می آیند... وقتی تو می خندی بلبلان عاشق می شوند و گنجشکان حیاط آواز سر می دهند ... وقتی تو می خندی فواره ها سر بلند می کنند و ماهی گلی های غمگین تنگ بلور تند تند لب می زنند.. وقتی تو می خندی غمها پر می کشند و تا نا کجا آباد می روند... وقتی تو میخندی.... ...
29 مهر 1390

مردم چه میگویند؟

مردم چه می گویند ؟!    می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی...
29 مهر 1390

زیباترین آغاز

و تو آمدی... آمدنت چه شیرین بود برایم....چونان نسیمی خنک از جانب بهشت که بر صورت تبدار عاشقی وزیده باشد و عطر معشوق را در مشامش زنده کند... عزیزکم! در آغوش کشیدنت ،بوییدنت ، نوازشت ، نگریستنت برایم بسیار گواراتر از آن است که انتظار داشتم... تو چه پاداش بزرگی بودی برای نه ماه انتظارمان...و چه زود میگذرند دردها و رنجها وقتی سر کوچکت را بر شانه هایم میگذاری و با لالایی ضربان قلبم به خواب میروی... چه بیتاب میشوم با گریه هایت و چه اوج میگیرم با لبخند زیبایت...حال میفهمم اینکه تو پاره ای از وجود منی یعنی چه... و چه عاشقانه دوستت دارم... تولدت مبارک نازنینم! تولدی برای تو و تولدی برای من و پدرت...مادر شدن و پدرشدن ...
29 مهر 1390

بدون عنوان

قربونت برم که نگاهت مهربونه ... قربونت برم من که در هر شرایطی سعی میکنی  لبخند بزنی قربونت برم که وقتی صدات میکنم :مبینم...نفسم...پسرم...دردونه...یه دونه...نازدونه...گلم... جواب مامان رو میدی و میگی هه دیروز هم با مامانی زهرا مثل هر روز تلفنی صحبت کردی و مامانی صدات کرد و جواب دادی: هه قربونت برم که وقتی صدای خاله هارو که هر روز بهت زنگ میزنن میشنوی ذوق میکنیی؛ اول منو نگاه میکنی بعد اطرافو ...بعد گوشی رو... قربونت برم که پسر بابا هستی و حسابی با بابای مهربونت که خیلی برات وقت میذاره بازی میکنی و اصلا نق نمیزنی قربونت برم که لثه هات حسابی میخاره و فقط بابایی میتونه تو رو اروم کنه .... قربونت بر...
29 مهر 1390

بدون عنوان

  پسر گلم طاها جان باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است پسر نازم  خوب گوش کردن را یاد بگیر… گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . . دلبرکم مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . . پسر نازم زندگی کتابی است پر ماجرا، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . . نازنینم   مثل ساحل آرام باش، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . عزیزم هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . . ناز گلم ...
29 مهر 1390

بدون عنوان

  از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گود...
29 مهر 1390

پسر نازم : مهم نیست که کوچک باشی یا بزرگ . مهم اینست که سخت تلاش کنی .همین !

طاها جان   پرواز را بیاموز نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای انکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی  پسرکم  همیشه از خوبی آدمها برای خودت دیوار بساز، هر وقت در حق تو بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار بردار ، بی انصافیست اگر دیوار را خراب کنی !!!     ...
29 مهر 1390